توی این شهرستمکار محسنم شده گرفتار محسنم یکمی صبرکن دل من رو با خبرکن از خودت برای مهیار بگو و بزار بشه یار دل مهیارت چه تنگه به خدا خیلی یه رنگه تو واسش بخون همیشه تو به من نگو نمیشه دل من واسه نگاهت واسه چشمون سیاهت به خدا خیلی گرفته بی تو هر روز و هر هفته توی خواب دیشب ِمن محسنم نبود،ولی من تنهایی گریه می کردم از خدا گله می کردم که چرا محسن و مهیار توی این دنیای اشعار ندارند سنگ صبوری توی تاریکی ها نوری دل من توی زمستون محسنم،داره یه مهمون مهمونش عشق دوحرفی خسته از روزای برفی تو در سام ازهمه موندم ازشون هیچی نخوندم آخه وقتی تو می خونی توی ذهن من می مونی